فضایل حضرت عمر (قسمت دوم)
حضرت عمر (رض) شخصیتی بود که پیامبر اکرم(ص) در حیاتشان فرمودند: (ان تومروا عمر تجدوه قویا امیناً لا یخاف فی الله لومة لائم) اگر شما عمر را امیر قرار دهید، او را نیرومند امانت دار می یابید و در مورد دستورات خدا و دین خدا از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای ترس و واهمه ای ندارد.

حضرت عمر (رض) به اسلام عزت بخشید و منافقین و مشرکین را ذلیل و خوار کرد، یهودها را از جزیرة العرب اخراج و به شام تبعید نمود و در کارها با اصحاب بزرگوار رسول خدا مشورت می کرد. شعائر اسلام را به تمام و کمال اقامه کرد.
وی پای بند به کتاب و سنت پیامبر بود و هر گاه به مردم دستوری می داد، اول خانواده اش را جمع می کرد و به آنها می گفت: من چنین دستوری به مردم داده ام و مردم به شما به عنوان الگو و سرمشق می نگرند، اگر شما کوچکترین خلافی در مورد دستور من انجام دادید من شما را دو برابر دیگران مجازات خواهم کرد.
زمانیکه امرا و فرمانداران و استاندارانی را به شهرهای مختلف اعزام می کرد برای آنها شرایطی می گذاشت و به آنها توصیه می کرد که شما حق سوار شدن بر اسبهای گران قیمت را ندارید، حق پوشیدن لباسهای فاخر را ندارید. غذای و لباس شما باید مانند عامه مردم باشد واز آنها بهتر نباشد و بعد می فرمود: من شما را می فرستم تا به آنها کتاب خدا و سنت پیامبر را بیاموزید و بین آنها به عدالت قضاوت کنید. اموال غنایم را بین آنها تقسیم کنید و پای بند به دستورات خدا و پیامبر باشید و تقوا و پرهیزگاری را نصب العین خود قرار دهید من شما را نمی فرستم تا اینکه بر جان و مال و ناموس مردم مسلط شوید.
بر همین اساس در مدت خلافتشان هر ساله به مدت ده سال متوالی با مردم به حج رفت و یکی از ابتکارات آن حضرت این بود که در زمان حج همه فرمانداران و امرا و استانداران شان را فرا می خواندند و در مورد شکایاتی که از آنها شده بود آنها را مورد مواخذه وباز خواست قرار می داد.
حضرت عمر (رض وقتی که امیری را برای جایی تعیین می کرد اول اموالش را محاسبه می کرد وقتی هم که پایان ماموریتش می شد و از آنجا باز می گشت باز هم دارایش را محاسبه می کرد، اگر مالی به ناحق به ثروت این استاندار و فرماندار افزوده می شد آن را می گرفت و در بیت المال می گذاشت.
حضرت عمر(رض) فتوحاتی بسیاری داشتند که اسلام به این فتوحات افتخار می کند، سرزمین شام در زمان ایشان فتح شد. ایران آذربایجان طرابلس عراق و مصر و تمام کشورهای اسلامی که امروز شاهد هستیم، در زمان ایشان فتح شد. در زمان ایشان 1036 شهر تحت تسلط اسلام درآمد و حدود 4000 مسجد را ایشان در زمان خلافت خودشان ساختند.
در زمان خلافت ایشان خیلی اتفاقات بسیار جالب و زیادی اتفاق افتاده است که مقداری را در جلسه قبل عرض کردم و مقداری را هم اکنون عرض خواهم کرد، حضرت عمر اولین کسی بود که مردم لقب امیر المومنین به ایشان دادند. ایشان اولین کسی است که تاریخ هجری را برای مسلمانان به عنوان تاریخ اسلام تعیین نمودند. وی اولین کسی بود که خلافت را شورایی نمود.
خلیفه دوم اولین کسی بود وقتی که امراء و فرمانروایانشان را می به جایی و اعزام و ماموریت می کرد، پیش و بعد از ماموریت اموالشان را محاسبه می نمود.
ایشان اولین کسی ایست که مسجد پیامبر را توسعه داد و وی اولین کسی بودند که دیوان محاسبات را تاسیس نمودند. حضرت عمر اولین کسی بود که دیوان قضات را تشکیل داد و اولین کسی بود که مردم را برای نماز تراویح در یک جا جمع کرد، حضرت عمر اولین کسی بود که برای حفاظ جایزه تعیین کرد اولین کسی بود که گشت شبانه را برای حفظ مردم در شهر مدینه آغاز کرد وایشان خدمتهای زیادی در زمان خلافتشان انجام دادند.
در مورد عدالت حضرت عمر، عدالت ایشان در دنیای اسلام و کفر زبان زد همگان است. لجوج ترین و دشمن ترین افراد نتوانسته اند که منکر عدالت حضرت عمر شوند، حضرت عمر وقتی که حکام و والیان خودشان را می فرستاد توصیه هایی به آنها می کرد اگر زمانی در عملکرد آنها شک می کرد آنها را از آن منصب عزل می کرد.
اگر چه همه آنها انسانهای امینی بودند همان طور که خلیفه انسان امینی بود همه آنها امانت را در آن مسئولیتی که داشتند رعایت می کردند و یکی از روش های ایشان این بود که علاوه بر اینکه این روش خود را عملی کردند دستور دادند و فرمودند (من ولی من امرا لمسلمین شیئاً فولی رجلا لمودة او لقرابة بینهما فقد خان الله و رسوله و المسلمین) اگر حاکم به یک شخصی مسئولیتی را داد یا پست حساسی را به او داد به خاطر رفاقتی که با او دارد و یا به خاطر خویشاوندی چنین مسئولیتی و پستی را به او داده ولی این شخص شایستگی این پست را ندارد فرمودند این انسان به خدا و پیغمبر و مسلمانان خیانت کرده است امروز اگر ما عملکرد حکام کشورهای اسلامی را نگاه کنیم دقیقا خیلی کم هستند که این سخن حضرت عمر شامل حال آنها نشود تمام پست های حساس تمام مسئولیتها را یا به دوستانشان می دهند و یا به رفیقای خودشان و یا به خویشاوندانشان این همان مطلبی است که حضرت عمر می فرمایند اگر کسی این کار را انجام بدهد به خدا و پیامبر و مسلمانان خیانت کرده است عتبه بن فرقد یکی از امرای حضرت عمر در آذربایجان بود اموال غنیمتی به دست ایشان رسیده بود و نامه ای به ایشان نوشتند ای عتبه بدان آن مال و ثروتی که در اختیار تو است تو آن را بدست نیاورده ای پدر و مادرت هم آن را بدست نیاورده اند ارث پدر و مادرت هم نیست این مال مال مسلمانان است سعی کن لباس تو بهتر از دیگران نباشد سعی کن غذای تو بهتر از دیگران نباشد وسعی کن که بر دیگران فخر و مباهات نداشته باشی در نحوه لباس پوشیدن امتیازی با دیگران نداشته باشی در حمص شهری در شام فرمانداری را فرستاده بودند و خبر به ایشان رسید که این فرماندار برای خودش در بالای منزل خودش یک خانه ای در طبقه دوم ساخته است حضرت عمر نامه ای را نوشتند او را به مدینه احضار کردند و به این پیکی که فرستادند دستور دادند اول قبل از اینکه نامه را به فرماندار بدهی این خانه را آتش بزن و او می رود و آن خانه طبقه دوم را که ساخته بود آتش می زند و بعد نامه را به فرماندار می دهد و فرماندار به مدینه می آید حضرت عمر می فرمایند تو تا فلان مدت باید از این چاه آب بکشی و شترهای بیت المال را آب بدهی مدتی به ایشان ماموریت دادند که تو باید برای شتران بیت المال آب بکشی بعد از این که ماموریتشان تمام شد فرمودند بعد از این یادت باشد که خانه ات بالاتر از خانه دیگران نباشد که بلند پروازی کنی یعنی این طور حکام را ادب می کردند اگر امروز ده درصد این عمل حضرت عمر در کشورهای اسلامی رعایت می شود مسلمانان عزت پیدا می کنند و اسلام عزت پیدا می کند وقتی که حاکم و مسئولینش چنین باشند عزت اسلام است اختلافی بین حضرت عمر وابی بن کعب بود در زمان خلافت ایشان به ابی بن کعب دستور می دهند که شخصی را به عنوان قاضی و داور انتخاب کن تا بین من و تو قضاوت کند ایشان زید بن ثابت را به عنوان داور انتخاب می کنند بعد قرار می شود که حضرت عمر با ابی بن کعب به خانه زید بروند تا در رابطه با اختلافشان قضاوت کند حضرت عمر خلیفه مسلمانان ابهت و هیبتی که داشتند همه می دانیم زید بن ثابت پتویی را پهن کرده بود و به حضرت عمر تعارف کرد که ای امیر المومنین شما اینجا بنشینید حضرت عمر ناراحت شدند و گفتند ما آمده ایم و تو را داور قرار داده ایم که بین ما قضاوت کنی این اولین ظلمی است که در قضاوتت انجام دادی من با طرف حساب خودم باید در یک جا بنشینیم بعد روبروی او نشستند شما چنین حاکمی را در دنیا سراغ دارید که با آن قدرت و ابهت با یک فرد معمولی اختلاف دارند و بعد هم حاضر نیستند که از او بالاتر بنشینند مسلما دشمن به چنین شخصی حساس می شود و تهمت می زند چون خدمت به اسلام کرده اند و صفاتی دارند که هیچ حاکمی ندارد و نخواهد داشت و در مورد پسرشان عبد الرحمن عدالت را به تمام و کمال اجرا کردند شما کدام یک از حکام جهان حتی افراد معمولی ر ا سراغ دارید که از افراد خانواده خودش دفاع نکند اما عبد الرحمن پسرایشان در مصر مرتکب خطایی می شود عمر بن العاص استاندار مصر حد شرعی را بر او جاری می کند اما ددر جای خلوت چون پسر امیر المومنین است خبر به حضرت عمر می رسد حضرت عمر به استاندارش در مصر دستور می دهد که پسرم عبد الرحمن را بر شتری سوار کن و او را به مدینه بفرست پسرش به مدینه می آید و او را در ملا عام در جلوی مردم شلاق می زند که تاریخ می نویسد پس از مدتی ایشان بیمار می شوند و فوت می کنند عدالت حضرت عمر این است که اگر در خانواده انسان نزدیکترین انسان از خانواده خلاف کرد چشم پوشی نکند پرده پوشی نکند پسر عمرو بن عاص استاندار مصر با عده ای از جوانان مسابقه اسب دوانی برگزار کردند یکی از افراد مصری از اسب پسر عمر بن عاص سبقت می گیرد پسر ایشان چند شلاق به او می زند و می گوید تو چه حق داشتی که ازاسب من سبقت گرفتی من پسر اشراف زاده هستم این مصری می آید و به حضرت عمر شکایت می کند که پسر استاندار شما چنین کاری کرد حضرت عمر می گویند اشکالی ندارد سپس نامه ای می نویسد به عمر بن عاص که در موسم حج تو و پسرت باید حاضر شوید در موسم حج شرکت می کنند و پسرش را صدا می زنند و مصری را هم صدا می زنند و شلاق را به دستش می دهند ومی گویند از این پسر اشراف زاده انتقام بگیر در حضور همه مردم و در حضور پدرش به آن فرد مصری می گوید شلاق بزن وقتی که او شلاق می زند حضرت عمر می گویند بخور ای پسر اشراف زاده این حق تو است و به عمرو بن عاص می گوید از کی تو مردم را برده خود قرار داده ای مگر نمی دانی که خداوند متعال همه انسانها را آزاد از مادر شان متولد ساخته است این است عدالت عمرایاس ابن سلمة در خیابان در مدینه منوره سد راه کرده بود حضرت عمر شلاقی به او زدند که راه را باز کن بعد این رفت و حضرت عمرهم رفتند و به دل هم نگرفت چون آهسته شلاق را زدند بعد وجدان حضرت عمر مرتب ایشان را ملامت می کرد که شاید این شلاق به ناحق بوده و یا او ناراحت شده باشد سال بعد زمان موسم حج حضرت عمر او را صدا می زنند و می گویند تو نمی خواهی به حج بروی می گوید من که پولی ندارم دستش را می گیرند و او را به خانه شان می برند و از مال و ثروت شخصی خودشان 600 درهم را به او می دهند و می گویند امسال برو به حج و این عوض آن شلاقی است که پارسال به تو زدم می گوید ای امیر المومنین من که فراموش کرده ام می گویند تو فراموش کرده ای اما من فراموش نکرده ام اینها همه یک شمه ای از عدالت عمر بود شبها را در کوچه ها گشت می زنند و نگهبانی می کنند و کسی هم همراه ایشان نیست مگر غلامشان یک شب در مدینه تنها راه می روند و صدای ناله زنی را می شنوند نزدیک می شود بعد می بیند که مردی آنجا نشسته است سوال می کند که جریان چیست می گوید زنم در حال زایمان است و من از روستا آمده ام و کسی را ندارم حضرت عمر فورا به خانه شان می روند و همسر شان ام گلثوم که دختر حضرت علی است را بر می دارند و می آورند به این خیمه می فرستند تا در آن جا پرستار آن مریض باشد بعد خودشان می روند مقداری خوراکی می آورند و می پزند برای این زن و مرد مرد تعجب می کند که این چه کسی است که در این وقت شب به ما کمک می کند وقتی که فرزندش به دنیا می آید همسر ایشان می آیند و می گویند ای امیر المومنین به دوستت خبر بده که صاحب فرزندی شده است تا این شخص متوجه می شود که این شخص امیر المومنین است غش می کند دستش را می گیرد و می گوید بلند شو نترس این وظیفه من است که در حکومت خودم انجام دادم این همان عمر است که امروز مورد اهانت دشمنان قرار می گیرد زهد ایشان را ببینید ایشان خوردن گوشت را بر خودشان حرام کرده بودند و فرمودند تا زمانی که شکم اطفال مسلمانان سیر نشود من لب به گوشت نخواهم زد روزی یکی از یاران ایشان گوسفندی ذبح کرده بود بعد مقداری از جگر گوسفند را کباب کرد و برای حضرت عمر آورد حضرت سوال کردند این غذا مال کیست گفت برای شما گفتند مادرت به عزایت بنشیند عمر چنین غذایی را نمی خورد ببر این غذا را بین فقرای مسلمانان توزیع کن و برای فقط نان جو و نمک و روغن زیتون بیاور غذای عمر این است حضرت حفصه (رض) دختر ایشان که از ازواج مطهرات است روزی ایشان را دعوت می کند و برای ایشان کمی سوپ درست می کند و کمی روغن روی آن می ریزد با نان سر سفره می آورد حضرت عمر می گویند چرا دو غذا درست کردی ایشان می گویند که دو غذا نیست حضرت عمر می گویند دو غذا است نان هم غذایی است و سوپ هم غذایی است من هیچ گاه دو غذا با هم نمی خورم یکی از این دو غذا را خوردند و یکی را گذاشتند از شخصی آب خواستند رفت و در آب مقداری عسل ریخت و مخلوط کرد و آورد تا لب زدند دیدند که شیرین است گفتند توی آب چی ریختی گفت عسل گفتند ببرو برای من آب خالی بیاور حتی یک مرتبه شکم درد بودند مریض بودند پزشک برای ایشان تجویز کرد که اگر شما عسل بخورید برای شما خوب است گفتند که من در خانه عسل ندارم اما در بیت المال مقداری است من از مردم اجازه می گیرم اگر به من اجازه دادند من عسل را بر می دارم و مصرف می کنم اگر اجازه ندادند من آن را حرام می دانم این شمه ای از زهد حضرت عمر بود روزی اصحاب و یاران پیامبر جمع شدند که حضرت علی هم در آن جمع حضور داشتند و گفتند حقوق حضرت عمر که روزی دو درهم است برای زندگیشان کفاف نمی کند باید تصمیم بگیریم که حقوق حضرت عمررا زیاد بکنیم و تصمیم گرفتند که حقوق حضرت عمر از حقوق حضرت ابوبکر که قبل از ایشان بودند بیشتر بشود ایشان اول هم تعهد کرده بودند که همان حقوقی که از بیت المال به حضرت ابوبکر می دادند باید به ایشان بدهند سالها گذشته بود و قیمت ها تغییر کرده بود تصمیم گرفتند که حقوق ایشان را زیاد کنند ولی کسی جرات نمی کرد که به حضرت عمر بگوید حضرت حفصه دختر ایشان را واسطه کردند که شما بروید به پدرتان بگویید که ما این مقدار را به حقوقشان اضافه کرده ایم حضرت حفصه رفتند و به حضرت عمر گفتند که شورای صحابه تصمیم گرفته اند که این مقدار را به حقوق شما اضافه کنند ناراحت شدند و گفتند به من بگویید که چه کسانی این تصمیم را گرفته اند که من آنها را شلاق بزنم من حتی وصیت کرده ام وقتی من مردم اگر از مال شخصی من چیزی باقی ماند باید تمام حقوقی را که من گرفته ام محاسبه بشود و به بیت المال برگردانده شود حضرت عمر این زهد را داشتند اما ترس حضرت عمر را ببینیم گیاهی در دست دارند و گریه می کنند و می گویند ای کاش من این گیاه می بودم و ای کاش من به دنیا نمی آمدم و بعد می فرمودند اگر در روز قیامت منادی خدا ندا سر دهد که همه انسانها به بهشت می روند جز یک نفر می ترسم که آن یک نفر من باشم و اگر باز ندا سر دهد که همه انسانها به جهنم می روند بجز یک نفر باز امیدوار هستم که آن یک نفر من باشم یعنی نهایت ترس و امید را داشتند ایشان هیبتی داشتند که همه از ایشان می ترسیدند زمانی که ایشان به خلافت رسیدند احدی جرات نمی کرد که در خیابانها بنشیند اگر در محلی که بچه ها بازی می کردند ایشان عبور می کردند بچه ها فرار می کردند به همین خاطر پیامبر فرمودند (ان الشیطان ایخاف منک یا عمر) ای عمر شیطان از تو می ترسد و چند حدیث هم من فقط سلسله وار عرض می کنم فرمودند (ان الشیطان لم یلق عمر منذ اسلم الاخر لوجهه) از زمانی که حضرت عمر مسلمان شده است شیطان جرات روبه رو شدن با حضرت عمر را ندارد و هر زمانی که با حضرت عمر روبه رو شده است بر زمین خورده است و باز در روایت دیگر پیامبر قسم یاد می کنند (و الذی نفسی بیده ما لقیک الشیطان فجاً الاسلک فجاً غیر فجک) به خدا قسم از هر کوچه ای که عمر عبور می کند از آن کوچه شیطان عبور نمی کند روزی پیامبر در خواب دیدند که شخصی به ایشان ظزف شیری داد و این خواب را صبح برای اصحابشان تعریف کردند (بینا انا نائم اذ اتیت بقدح لبن فشربت منه حتی الی لاری الری یجری فی اظفاری ثم اعطیت فضلی عمر بن الخطاب قالوا فما اولته یا رسول الله قال (العلم) بینا انا نائم رایت الناس یعرضون علی و علیهم قمص منها ما یبلغ التدی و منها ما یبلغ اسفل من ذلک و عرض علی عمر بن الخطاب و علیه قمیص یجره قالوا فما اولته یا رسول الله قال (الدین) من در خواب دیدم که شخصی به من ظرف شیری داد و من نوشیدم و سیر شدم و باقی مانده را به حضرت عمر دادم صحابه عرض کردند که تعبیر این خواب شما چیست فرمودند علم است که بعد از من حضرت عمر عالم ترین افراد این امت خواهد بود شب دیگر خواب دیدند که افرادی از جلوی ایشان عبور داده شدند که پیراهن های کوتاهی داشتند بعضی ها تا سینه یا بلند تر و یا کوتاه تر حضرت عمر را در این جمع دیدند که پیراهن بلندی دارند که بر زمین کشیده می شوند صحابه سوال کردند که یا رسول الله تعبیر این خواب شما چیست فرمودند یعنی دین حضرت عمر از همه کامل تر است روزی به حضرت عمر اشاره کردند و فرمودند حضرت عمر دروازه ای است که فتنه را بر روی شما بسته است و فرمودند تا زمانی که حضرت عمر در بین شما است دروازه فتنه بسته است و فتنه ای برای شما به وجود نخواهد آمد زمانی که این در شکسته شد یعنی حضرت عمر از بین رفت دروازه فتنه بر روی شما باز خواهد شد همان طور هم شد زمانی که حضرت عمر شهید شدند فتنه ها سرازیر شد به سوی مسلمانان امروز چه قدر مسلمانان در فلاکت و بدبختی هستند به خاطر این که دروازه فتنه شکسته شده پیامبر می فرمایند (رایت قصراً ابیض بفنائه جاریة فقلت لمن هذا القصر قالوا لعمر بن الخطاب فاردت ان ادخله فانظروا الیه فذکرت غیرتک) در شب معراج بهشت به من نشان داده شد قصر بسیار بزرگ و سفیدی را من دیدم که نهری از درون قصر جاری است از جبرئیل سوال کردم که این قصر مال چه کسی است فرمودند مال عمر بن خطاب است بعد پیامبر فرمودند (لو کان بعدی نبی لکان عمر بن الخطاب و لکن انا خاتم النبیین) من اراده کردم که بروم داخل قصر و قصر را ببینم اما غیرت عمر به یادم آمد و از این تصمیم منصرف شدم پیامبر می فرمایند اگر بعد از من پیامبری می بود او عمر بن خطاب می بود اما من خاتم النبیین هستم این همه فضایلی که من قسمتی را عرض کردم اینها درباره شخصیتی است همان طور که عرض شد به اسلام عزت بخشید و هر صفتی از صفات ایشان اگر امروز حکام جهان آن را الگو برای خودشان قرار بدهند برای مسلمانان و اسلام عزت است سخاوت ایشان را ببینیم که هر چه دارند در راه خدا انفاق کردند حتی باغی در خیبر که سهمیه ایشان بود آمدند نزد پیامبر برای فقرای مسلمانان وقف کردند و روزی پیامبر تقاضای کمک کردند برای لشکر مسلمانان حضرت عمر با خودشان فکر کردند و و تصمیم گرفتند که امروز من دراین کار خیر از ابوبکر سبقت می گیرم رفتند نصف مال و دارایشان را برداشتند و آوردند بعد حضرت ابوبکر رفتند همه داراییشان را آوردند پیامبر سوال کردند که شما چقدر گذاشتید و شما چقدر گذاشتید حضرت عمر گفتند که من همان قدر که آوردم همان قدر هم برای خانواده ام گذاشتم و از حضرت ابوبکر سوال کردند که شما چقدر گذاشتید حضرت ابوبکر فرمودند الله و رسولش آنجا گفتند نه من نمی توانم در کار خیر و عبادت از ابوبکر سبقت بگیرم