بهار زندگیتان بی انتها باد
به صحرا رو که از دامن، غبار غم بیفشانی
به گلزار آی، کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

گفت پيغمبر به اصحاب کبار **** تن مپوشانيد از باد بهار
کآنچه با برگ درختان ميکند **** با تن و جان شما، آن ميکند
طبيعت بهار، طبيعت کودکي و نوجواني است و همچنانکه همه کودکان تن به پختگي و پيري و سپس مرگ ميسپارند، طبيعت نيز ناگزير است از آنکه تابستان و پاييز و سپس زمستان را بپذيرد. از بهار تا زمستان تحول طبيعت تدريجي و متداوم است، اما حدوث بهار پس از مرگ زمستاني طبيعت، انقلابي دفعي است و نامنتظر.
بگذريم از آنکه ما گرفتاران جهان عادات، ديگر چشم تماشاي راز نداريم و در عالم بيرون از خويش آنگونه مينگريم که روح عافيت طلبي و تمتع اقتضا دارد. چنين است که انقلاب شگفتانگيز بهاري، ديگر حتي شگفتي ما را نيز برنميانگيزد، چه رسد به آنکه نشانهاي از تاويلي باشد براي تقرب به حقيقت وجود، آنسان که در کلام الهي و گفتار بزرگان ميتوان يافت که انقلاب ربيعي را حجتي بر رستاخيز پس از مرگ دانستهاند. اگر چشم سر داشتيم، در هر نهالي که سبزه ميزد و در هر جوانهاي که ميروييد و درهر شکوفهاي که ميشگفت، ذکري از آن روز مييافتيم که بذر اجساد ما در گورها خواهد شکافت و ناگاه سر از قبرها بر خواهيم داشت و چشم به جهاني ديگر خواهيم گشود.
زندگي از درون مرگ سر بر ميآورد چنانکه بهار از درون زمستان و اين تجديد خلقت با انقلابهايي مکرر انجام ميپذيرد.
به اين معني، آفرينش و انقلاب به يک معنا رجوع دارند:
« فطرت شکافتن است، همچنانکه هستهاي ميشکافد و نهالي از درون آن سر برميآورد؛
فطرت شکافتن است، آنچنانکه پوست شاخه درخت ميشکافد و جوانه اي سربر ميآورد.
فطرت شکافتن است چنانکه جوانهاي ميشکافد و شکوفهاي از دل آن بيرون ميآيد. »
انقلاب نيز با اين شکافتن و شگفتن ملازمه دارد: پوستهاي ميشکافد و از درون آن نهالي شکفته ميشود، شکافتن، شگفتن و شکوفه.
چنين است که عالم در خود تجديد ميشود ... و انسان نيز.
