چند داستان از سیره ی صالحان
عمربن عبدالعزیز به حکمت و آسانگیری مشهور بود. روزی یکی از فرزندانش که گمان می برد پدرش در برخورد با مردم و انحرافات جامعه آسان می گیرد، بر وی وارد شد و گفت: پدرم! چرا در برخی مسائل سهل انگاری می کنی؟ به خداوند سوگند که اگر من به جای تو بودم در راه حق از هیچ کس نمی ترسیدم!
عمربن عبدالعزیز (رحمه الله) روی به فرزندش کرد و گفت: پسرم خداوند در قرآن شراب را دو بار مورد نکوهش قرار داد و در بار سوم تحریم کرد. و من می ترسم که مردم را یک باره بر روش صحیح مجبور کنم و این باعث شود از حق روی گردانند و دچار فتنه شوند .فرزند با شنیدن این سخنان از نیکویی سیاست و تدبیر پدرش مطمئن شد و دانست این برخورد وی نه از روی ضعف بلکه بر اثر درک درست وی از دین است.
داستان عبدالله بن مبارک
عبدالله ابن مبارک از عابدان مجتهد و عالم به قرآن و سنت بود که در مجلس علم وی بسیاری از مردم حضور می یافتند تا از علم وی بهره گیرند. روزی وی با مردی در راه می رفت... ناگهان آن مرد عطسه کرد ولی فراموش کرد که الحمدلله بگوید (سنت است که شخصی عطسه کننده بگوید: الحمد لله و شخص مقابل در جواب وی بگوید: یرحمک الله. و باز شخص عطسه زننده بگوید: یهدیکم الله ویصلح بالکم(
عبدالله ابن مبارک خواست وی را متوجه سنت بودن گفتن الحمدلله بکند و برای همین به وی نگاهی معنی دار انداخت. اما آن فرد متوجه نشد. اینجا عبدالله ابن مبارک برای آنکه باعث ناراحتی وی نشود از آن مرد پرسید: پس از عطسه شخص چه می گوید؟ آن شخص گفت: الحمدلله. امام ابن مبارک در پاسخ وی گفت: یرحمک الله!
حضرت عمربن الخطاب و طاعون
حضرت امیرالمومنین عمربن الخطاب (رضی الله عنه) به همراه جمعی از اصحاب به سوی شام به راه افتادند. در مسیر به آنها خبر رسید که طاعون در شام منتشر شده و بسیاری از مردم جان باخته اند.
حضرت عمر (رضی الله عنه) تصمیم به بازگشت گرفت و دستور داد همه ی آنانی که همراهش هستند نیز برگردند و آنان را از ورود به شام بازداشت. صحابی بزرگوار ابوعبیده بن الجراح به وی گفت: ای امیرالمومنین آیا از تقدیر الهی فرار کنیم؟
عمربن الخطاب رو به ابوعبیده کرد و گفت: اگر کس دیگری غیر از تو چنین سوالی کرده بود عجیب نبود ای ابوعبیده! سپس گفت: بله! از تقدیر خداوند به تقدیر خداوند فرار می کنیم؛ به من بگو اگر با شترانت به یک صحرائی برسی که یک سمت آن سرسبز باشد و سمت دیگر آن خشک و لم یزرع؛ آیا این طور نیست که اگر شترانت را در بخش سرسبز آن بچرانی این کار را با تقدیر خداوند انجام داده ای و اگر آنان را در بخش لم یزرع بچرانی نیز این کار را بر حسب تقدیر الهی انجام داده ای؟
خلیفه و قاضی
یکی از خلفا از کارکنانش خواست تا فقیه بزرگوار «ایاس بن معاویه» را به حضور وی بیاورند. وقتی ایاس به حضور خلیفه رسید خلیفه به وی گفت: من از تو می خواهم که منصب قضاوت را بر عهده بگیری. اما آن فقیه درخواست خلیفه را رد کرد و گفت: «من برای این منصب مناسب نیستم». این جواب برای خلیفه غافلگیرکننده و غیر منتظره بود و برای همین با خشم رو به وی کرد و گفت: تو دروغ می گویی! ایاس نیز فورا پاسخ داد: پس بنابراین خود شما حکم نمودید که من برای این منصب مناسب نیستم!
خلیفه از وی پرسید: چگونه؟ ایاس گفت: زیرا اگر من بر اساس سخن شما دروغگو باشم برای قضاوت مناسب نخواهم بود و اگر راستگو باشم نیز خودم به عدم صلاحیتم اعتراف کرده ام!